هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

روزهای سخت

سلام عشقم ببخش این روزا دیر به دیر میام و بهت وبلاگت سر می زنم چون دوباره تصمیم گرفتم توی امتحان پروانه اشتغال شرکت کنم و به همین دلیلم یکم سرم شلوغه برات بگم از خودت که این روزا کلی مهارت های جدید یاد گرفتی تقریبا از عید امثال می تونی به کوچولو صوت بزنی و با صوت داوری هم بلدی صوت بزنی می تونی بادکنک رو با اندازه یه پرتقال بزرگ باد کنی اما بیشتر نمی تونی همین قدرم رنگت بنفش می شه  یاد گرفتی که از سرسره تو اتاقت بری بالا و سر بخوری عاشق نقاشی کشیدن و کتاب هستی برخلاف گذشته که از شعر بیشتر خوشت م یاومد اما حالا قصه رو ترجیح می دی دو تا کتاب مورد علاقت یکی کتاب لی لی و پری  دریایی و یکی هم قصه ای شیرین جنگل قصه آوی آویزون ...
11 خرداد 1393

مریضی

سلام عشقم تقریبا تمام طول هفته گذشته رو هم من هم شما هم پدر مریض بودیم به همین خاطر هم خیلی هفته خوبی نبود جز  چهار شنبه که دایی داوود اینا و مامان نرگس اینا شام اومدن خونمون و پنج شنبه هم ناهار رفتیم خونه مامان نرگس و شام هم رفتیم خونه زن عمو مریم غیر از اون فقط مریضی بود مریضی و مریضی  دوستت دارم عشقم 
13 ارديبهشت 1393

سال 93

سلام عشقم  اول بگم یک بار دو روز پیش این مطالب و نوشتم اما قبل از اینکه ارسال کنم کامپی.تر هنگ کرد و خلاصه نشد منم کلی عصبی شدم اما بازم اومدم تا همون چیزارو بنویسم امروز 20 فروردین 93 است چند روز قبل از تحویل سال سعی کردم پوشک و ازت گیرم اما موفق نشدم و شما هر بار بعد از اینکه کارتو می کردی می گفتی و منم دو ساعت مونده به سال تحویل کم اوردم و دوباره پوشکت کردم اخه حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چه کار باید بکنم البته چند روزم که خونه مامان اکرم بودیم اونم تلاش کرد اما تسلیم شد خلاصه که شما همچنان پوشک می شی یا به قول خودت عوض عوضا جونم برات بگه که روز 5 شنبه که سال تحویل بود لباسای نو پوشیدم برات و همراه پدرت چند دقیقه مونده به...
20 فروردين 1393

اتاق تکونی

سلام عشقم دختر قشنگم کم کم سال نو داره می اد و منم تصمیم گرفتم روز جمعه اتاق شما رو مرتب کنم اول تصمیم به گرد گیری ساده بود اما کم کم  اتاقت جوری تکون خورد که انگار زلزله اومده بود اخه متوجه شدم از پنجره آب اومده داخل و پشت تختت خیس شده و خلاصه اول کل وسایل رو ریختم بیرون و بعد تخت رو جا به جا کردم تازه پدرت هم خونه نبود ولی وقتی شب اومد من همین جور نصفه کاره منتظرش بودم اخه دیگه واقعا جون نداشتم خلاصه با هم اتاق و مرتب کردیم و از اونجا که تخت شما خیلی سنگین و بزرگه بعد از مرتب شدن اتاقت نه من نه پدر دیگه جون نداشتیم حتی راه بریم  اما شما حسابی با اسباب بازیات بازی کرده بودی و یه دل سیر همه چیز و به هم ریختی و کلی کیف کردی البته ...
18 اسفند 1392

روزهای گذشته

سلام عشقم تو این چند روز که گذشت جونم برات بگه خیلی کارا کردیم 21 بهمن دایی داوود اینا اومدن خونه ما و شما همراهشون رفتی خونه عمه جون ذلفا و بعد هم اخر شب با گریه  و زاری برگشتی خونه البته یه مدتیه که این اخلاق رو پیدا کردی که هر جا می ریم دوست داری همون جا بمونی و کلی گریه زاری می کنی تا برگردیم خونه روز 22 بهمن شب رفتیم خونه دوست خونوادگیمون که لیانا جون دخترشون فقط سه روز بزرگتر از شماست و به همین دلیل یه کیک کوچیک خریدیم و رفتیم اونجا شما دوتا حسابی ذوق کردین و شمع فوت کردین و خلاصه دوباره تولد گرفتین واسه خودتون شما هم درست مثل کیک تولدت قبل از اینکه کیک رو ببرن با قاشق به خامه ها حمله ور شدی و چند قاشقی خامه خوردی روز 23 بهم...
2 اسفند 1392

تولد اریا مهر کوچولو

سلام عشقم  دلم می خواست دیروز به مناسبت خزار روزه شدنت برات یه جشن حسابی بگیرم اما تولد اریا مهر هم دیروز بود چون مامانش حسابی تدارک دیده بود نمی شد که ما برنامشون رو به هم بزنیم به جاش رفتیم اتلیه و ازت عکسای خوشگل گرفتیم  دختر قشنگم تولد اریا مهر هم حسابی خوش گذشت اما شما خوابت می اومد توی بغلم خوابت برد و تو قسمت کیک و کادو خواب ناز بودی اما اریا مهر کوچولو حسابی می رقصید و خوشحالی می کرد از رقصیدنش کلی فیلم گرفتم خلاصه که عشقم دیروز روز خیلی خوبی بود درسته که ما نتونستیم جشن بگیریم اما جشن اریا مهر هم به همون اندازه عالی بود و خوش گذشت متاسفانه نشد با اریا مهر عکس بگیریم این عکس شما و سبحان ولیمه مادرجون و بابا علی ...
11 آبان 1392

1000 روز شیرین

سلام عشقم  امروز 1001 امین روز زندگی قشنگ شماست گل دخترم توی این روزهایی که کنار ما بود زندگیمون رو پر از عشق کردی هرلحظه با تو بودن مثل هزار بار طعم خوشبختی رو چشیدن  دختر نازنیم هر روز که کنار ما بودی هر دقیقه و هر ثانیه برای ما با ارزش ترین لحظه ها بود دختر قشنگم هدیه اسمونی من دلم برای روزهایی که رفته تنگه اما امیدم به هزاران روز اینده است روزهایی که در کنارت طعم شیرین زندگی شیرین تر از گذشته میشه عاشقتیمممممممممممممممممممم
10 آبان 1392

روزهای شیرین

سلام گلم تو این مدت که نتونستم برات خاطره ای بنویسم تقریبا همش ورامین بودیم یعنی روز 5 شنبه و جمعه هفته قبل کیان بودیم با عمه ذلفا و دایی داوود و مامان نرگس اینا شما هم حسابی با دختر عمه جونت زهرا خانم اتیش سوزوندین اما روز  شنبه 27 مهر ساعت 7 شب رفتیم ورامین البته بگم حسابی ترافیک بود و کلافه شدیم ساعت 12.30 تازه خسته و کوفته رسیدیم شما هم خواب بودی و وقتی رسیدیم بیدار نشدی اما صبح که بیدار شدی حسابی ذوق کردی و سریع مامان اکرم رو صدا کردی تا بیاد و بغلت کنه روز دوشنبه صبح هم پدرت رفت کرمانشاه برا مسابقه والیبال نظام مهندسی و ما ورامین موندیم کمک مامان اکرم کردیم شیرینی درست کردیم  من دست زندایی مریم و سوزوندم البته...
9 آبان 1392

این روزها

سلام عشقم بازهم دیر اومدم شرمندههههههههههه اخه همه چی حسابی قاطی پاتی شدهههههههه جون دلم هفته پیش روز شنبه که می شد 30 شهریور خاله مریم و عمو مجید (دختر عموی مادر و همسرش) به همراه عمه محبوبه خاله زیبا(عمه و دختر عمه مادر)قرار بود بیان خونمون البته اومدن اما متاسفانه من دستم رو موقع سرخ کردن مرغ حسابی سوزندم و بیچاره ها به محض ورود با صحنه یه دست سوخته مواجه شدن و بیچاره ها حسابی ترسیدن و تو روزهای بعد هم مجبور شدن خودشون به کارا برسن اما در کل بد نبود به من که خیلی خوش گذشت چون اولا کار نمی کردم دوما همه نازم و می کشیدن  تو اون چند روز که اینجا بود یه روز با هم رفتیم بلیران که خیلی خوب بود شما و خاله زیبا کلی اب بازی کردی...
13 مهر 1392